و باز بر نگهبانان و پردهداران خشم گرفت كه چرا چنان كسى را بدان جا راه دادهاند .
همين كه سال سوم فرا رسيد ، او بار ديگر پيش خسرو پرويز آمد و پرسش خود را تكرار كرد و گفت :
« اى خسرو ، آيا تسليم مىشوى و اسلام مىآورى يا اين چوبدست را بشكنم ؟ » خسرو پرويز گفت :
« بهل ، بهل ! » او نيز چوبدستى را شكست و بيرون رفت .
ديرى نگذشت كه شاهنشاهى خسرو پرويز از هم پاشيد و پسرش ، و همچنين ايرانيان ديگر ، بر او شوريدند تا خونش را ريختند .
و نيز حسن بصرى گفته است :
ياران پيامبر خدا ( ص ) از او پرسيدند :
« يا رسول الله ، حجت پيامبرى تو ، كه خداوند بر خسرو پرويز فرستاد ، چه بود ؟ » حضرت در پاسخ فرمود :
خداوند فرشتهاى را به نزد خسرو پرويز فرستاد . او دست خود را كه از آن نورى قوى مىدرخشيد ، از ديوار كاخ خسرو دراز كرد .
خسرو پرويز هراسان شد ولى فرشته به دو گفت :
« اى خسرو نترس ! خداوند پيامبرى را برانگيخته و كتابى آسمانى با او فرستاده است . از او پيروى كن تا هم دنياى تو سالم ماند و هم آخرتت . »
خسرو پرويز گفت :
« درين باره فكر خواهم كرد . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 186
مساهمون: ابن الأثير
ص١٨٦