تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
و باز بر نگهبانان و پرده‌داران خشم گرفت كه چرا چنان كسى را بدان جا راه داده‌اند . همين كه سال سوم فرا رسيد ، او بار ديگر پيش خسرو پرويز آمد و پرسش خود را تكرار كرد و گفت : « اى خسرو ، آيا تسليم مىشوى و اسلام مىآورى يا اين چوبدست را بشكنم ؟ » خسرو پرويز گفت : « بهل ، بهل ! » او نيز چوبدستى را شكست و بيرون رفت . ديرى نگذشت كه شاهنشاهى خسرو پرويز از هم پاشيد و پسرش ، و همچنين ايرانيان ديگر ، بر او شوريدند تا خونش را ريختند . و نيز حسن بصرى گفته است : ياران پيامبر خدا ( ص ) از او پرسيدند : « يا رسول الله ، حجت پيامبرى تو ، كه خداوند بر خسرو پرويز فرستاد ، چه بود ؟ » حضرت در پاسخ فرمود : خداوند فرشته‌اى را به نزد خسرو پرويز فرستاد . او دست خود را كه از آن نورى قوى مىدرخشيد ، از ديوار كاخ خسرو دراز كرد . خسرو پرويز هراسان شد ولى فرشته به دو گفت : « اى خسرو نترس ! خداوند پيامبرى را برانگيخته و كتابى آسمانى با او فرستاده است . از او پيروى كن تا هم دنياى تو سالم ماند و هم آخرتت . » خسرو پرويز گفت : « درين باره فكر خواهم كرد . »