خسرو پرويز با گروهى از سرداران خويش بر روى سد رفت .
ديرى نگذشت كه سد از پايه فرو ريخت و همه در رود افتادند و خسرو پرويز را هنگامى از آب بيرون كشيدند كه نيم جانى در تنش مانده بود .
او ، پس از اين پيشامد - كه هرگز انتظارش را نداشت - كاهنان و جادوگران و ستارهشناسان را گرد آورد و نزديك به يكصد تن از ايشان را كشت و به ديگران گفت :
« از من پول مىگيريد كه به من خدمت كنيد يا مرا بازيچه قرار دهيد ؟ » گفتند :
« شاهنشاها ، از ما لغزشى سر زد چنان كه پيش از ما نيز ديگران لغزش بسيار كردهاند . »
پس از آن باز حساب كردند و وقتى را براى نوسازى سد معين ساختند .
خسرو پرويز بار ديگر سد را ساخت و همين كه از آن كار فراغت يافت ، پيشگويان به دو گفتند كه اكنون ديگر مىتواند بر روى سد برود .
خسرو پرويز چون مىترسيد كه باز سد بشكند ، بر آن شد كه تند با اسب از روى آن بگذرد .
ولى اسب چند گامى پيش نتاخته بود كه بار ديگر سد شكست و شاهنشاه با اسب در آب سرنگون شد و هنگامى توانستند او را از غرق شدن رهائى بخشند كه به مرگ نزديك شده بود .
اين بار خسرو پرويز همهء پيشگويان خويش را فراخواند و گفت :
« يا به من راست بگوييد كه سبب اين پيشامد چيست يا همهء شما
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 183
مساهمون: ابن الأثير
ص١٨٣