خسرو پرويز بار ديگر آمادهء سفر شد و با گروهى اندك ، كه بندويه و بسطام ، دائىهاى وى ، و كردى ، برادر بهرام ، نيز ميان آنها بودند ، به راه افتادند .
هنگامى كه از مدائن بيرون رفت ، همراهان وى ترسيدند
هامش
[ ( ) ] بقيه ذيل از صفحه قبل :
« تو كيستى كه مرا به مرتبهء بزرگان رسانى ؟ » خسرو پرويز جواب داد :
« من خسرو پرويزم . »
بهرام چوبينه گفت :
« دروغ مىگوئى . اگر تو پسر هرمز بودى ، درباره پدرت آنقدر بدانديشى نمىكردى . اين تو بودى كه كسانى را واداشتى تا او را كور كنند . تو بودى كه او را از تخت سرنگون كردى و جايش را گرفتى . هيچ پسرى هرگز با پدر خود چنين رفتارى نمىكند كه تو كردى . »
خسرو پرويز از شنيدن اين سخنان خشمگين شد و گفت :
« همه مىدانند كه من اين كار را نكردم . بهانهجويى را كنار بگذار و بگو ببينم منظورت از اين لشكر كشى چيست ؟ » بهرام جواب داد :
« منظورم اين است كه از تو و بسطام و بندويه و هر كس ديگرى كه بر هرمز ستم كرده ، داد هرمز را بستانم و او را بار ديگر به سلطنتى كه حق اوست برسانم و خود نيز به خدمت او كمر بندم . »
خسرو پرويز گفت :
« اى فاسق ، تو چه كارهاى كه پادشاهى بدهى يا بستانى ؟ تو را با پادشاه و پادشاهى چه كار ؟ چرا تا به حال دربارهء هرمز دلسوزى نمىكردى ؟ . . .
بقيه ذيل در صفحه بعد