بعد به نزد خسرو پرويز برگشتند و شتابان راه خود را پيمودند تا از رود فرات گذشتند و داخل ديرى شدند تا بياسايند .
در اين هنگام سواران بهرام چوبين از راه رسيدند . فرماندهء ايشان مردى بود به نام بهرام بن سياوش ( يا بهرام سياوشان ) بندويه به خسرو پرويز گفت :
« براى رهائى خود چارهاى بينديش ! » خسرو پرويز جواب داد :
« من راهى به نظرم نمىرسد . »
بندويه گفت :
« من به جاى تو جان خود را به خطر مىاندازم . »
آنگاه جامهء خسرو پرويز را گرفت و پوشيد . و خسرو پرويز و همراهانش از دير بيرون رفتند و به كوه گريختند .
چيزى نگذشت كه شب شد و بهرام بن سياوش به دير رسيد و بندويه را ديد كه بالاى بام دير ايستاده و جامهء خسرو پرويز را در بر دارد .
بهرام سياوشان چون در تاريكى شب از پائين به بالا مىنگريست و بندويه را در جامهء خسرو پرويز مىديد ، براستى باور كرد
هامش
[ ( ) ] بقيه ذيل از صفحه قبل :
اسب ديگرى برايش آوردند . ولى خسرو پرويز ديگر از او دور شده بود .
بهرام نعره زد و گفت : « اى حرامزاده به تو نشان خواهم داد كه چه بلائى بر سرت خواهم آورد . »
خسرو پرويز به مدائن در آمد و با پدر خود گفت : « همهء سپاهيان من هوادار بهرام شدند و من تنها ماندم . »
( از تاريخ بلعمى و لغتنامهء دهخدا با تغييراتى در عبارات )