در پى اين انديشه از خسرو پرويز اجازه خواستند كه بر گردند و هرمز را بكشند .
خسرو پرويز درين باره پاسخى نداد .
سرانجام بندويه و بسطام و چند تن ديگر از آنان پيش هرمز رفتند و او را خفه كردند .
هامش
[ ( ) ] بقيه ذيل از صفحه قبل :
سخنان او مؤثر واقع شد و لشكريان خسرو پرويز همه گفتند :
« راست مىگويد . اين كارى كه ما كردهايم هرگز هيچ كس نكرده است . »
در پى اين سخن سربازان همه از خسرو پرويز روى گرداندند و پراكنده شدند و با خشم برفتند .
پرويز متحير ماند زيرا جز ده تن و دو دائى خويش ، بسطام و بندويه ، كس ديگرى پيرامون او نمانده بود .
خرادبرزين و بزرگ دبير به او گفتند :
« اى پادشاه ، ديگر براى چه در اين جا ماندهاى ، مگر بىسپاه ، جنگ مىتوان كرد ؟ بهتر است كه باز گردى . »
خسرو پرويز بازگشت و روى به مدائن نهاد . در حالى كه بهرام چوبين او را تعقيب مىكرد و در پى وى مىتاخت . همين كه نزديك خسرو پرويز رسيد ، پرويز برگشت و بهرام را ديد كه تنها در پى او مىتازد . تيرى در كمان نهاد تا او را نشانه كند .
ولى ديد كه بهرام سراپا مسلح است و تير به هيچ جاى او كارگر نخواهد شد ، اما سينهء اسبش برهنه است و برگستوان ندارد . كمان كشيد و تير بر سينهء اسبش زد و اسب بيفتاد .
بهرام بىاسب ماند و چون جنيبت ( اسب يدكى ) نداشت ، ايستاد تا بقيه ذيل در صفحه بعد