كه بهرام چوبين در غياب او به مدائن برود و از نو هرمز را به پادشاهى بنشاند . و هرمز هم به پادشاه روميان پيام بفرستد كه به ايشان يارى ندهد و همه را بر گرداند . فرمانرواى روم نيز دست رد به سينهء ايشان گذارد .
هامش
[ ( ) ] بقيه ذيل از صفحه قبل :
اگر براستى خدمتگزار او بودى ، چرا از فرمان او سر پيچيدى و گردنكشى كردى ؟ » بهرام چوبين جواب داد :
« در نتيجهء تحريكات تو بود كه من عاصى شدم زيرا اين تو بودى كه از من در پيش پدرت آنقدر بدگوئى كردى كه او دربارهء من بدگمان شد ! تو بودى كه نگذاشتى پدرت حق خدمت مرا بشناسد . ولى من اكنون مراتب حقشناسى را دربارهء او بجاى مىآورم و بار ستم را از دوش او بر مىدارم و سلطنت را از تو مىگيرم و به او مىدهم . »
خسرو پرويز گفت :
« از بد نهادى مانند تو كار نيك بر نمىآيد . »
در اين جا گفت و گوى آن دو پايان يافت و هر يك به سوى لشكرگاه خود رفت .
روز بعد كه هر دو سپاه در برابر يك ديگر قرار گرفتند ، بهرام چوبين ، پيش آمد و نزديك سپاه خسرو پرويز رفت و به سربازان او گفت :
« اى سرهنگان ايرانى ، و اى سربازان دلير ، شرم نداريد كه هرمز را با آن همه سيرت نيكو و آن همه داد و دهش ، از تخت سلطنت برداشتيد و خود را رسوا كرديد ؟ اكنون من از خدا يارى مىخواهم تا مرا مدد فرمايد كه حق را به حقدار برسانم . »
بقيه ذيل در صفحه بعد