از اين رو گريخت و پيش پدر خود رفت و آنچه را كه روى داده بود ، با او باز گفت و به كنكاش پرداخت .
پدرش به دو سپرد كه پيش موريق ( موريس ) فرمانرواى روميان برود و از او يارى بخواهد .
هامش
[ ( ) ] بقيه ذيل از صفحه قبل :
رى به مدائن روى نهاد .
خسرو پرويز همين كه شنيد بهرام چوبينه لشكر كشى كرده تا انتقام هرمز را بگيرد ، سپاه خود را گرد آورد و به جنگ بهرام شتافت .
هر دو سپاه در دشت حلوان فرود آمدند .
روز ديگر خسرو پرويز از سپاه جدا شد و سوى لشكرگاه بهرام چوبين رفت و با بسطام و بندويه ، برابر لشكرگاه بايستاد و گفت :
« بهرام را بگوييد تا با تمام سلاحى كه دارد ، بيرون بيايد . »
بهرام مسلح بيرون آمد در حالى كه بهرام سياوشان و مردانشاه نيز با وى بودند .
هر دو ، يعنى خسرو پرويز و بهرام چوبين ، در برابر يك ديگر ايستادند .
خسرو پرويز به بهرام خطاب كرد و گفت :
« اى سپهبد خراسان ، و اى سالار لشكرهاى پادشاهان ، من مىدانم كه تو چقدر با من پيشينهء دوستى دارى و تا چه اندازه به خاندان ساسانى خدمت كردهاى ، هرمز حق خدمت تو را نشناخت و خداى بزرگ هم جزاى اين حق ناشناسى او را داد و پادشاهى را از او گرفت .
اكنون اگر به فرمان من درآئى ، ترا به پايهء برادران خود خواهم رساند و حق خدمتت را خواهم شناخت . »
بهرام چوبينه گفت :
بقيه ذيل در صفحه بعد