پس از رفتن او مادر دختر دربارهء داماد به پرسش پرداخت و دختر در پاسخ گفت كه از احوالات شوهرش چيزى دستگيرش نشده جز اين كه ديده شلوار او از پارچهاى زربفت است و از اين جا دانسته كه او بايد از شاهزادگان باشد .
قباد پيش خاقان ، پادشاه هياطله ، رفت و براى پيروزى بر برادر خود از او يارى خواست .
چهار سال در آن جا ماند و خاقان مدام امروز و فردا كرد و اين مدت را به وعده گذراند تا سرانجام لشكرى همراه وى فرستاد .
قباد ، هنگام بازگشت ، چون به ناحيهاى رسيد كه در آنجا ازدواج كرده بود ، سراغ همسر خود را گرفت .
زن او را حاضر كردند كه نوشيروان را نيز همراه داشت و به شوهر خود مژده داد كه آن پسر ، فرزند اوست .
قباد در آنجا ، همچنين ، خبردار شد كه برادرش بلاش در گذشته است .
چون هنگام ديدار انوشيروان ، اين خبر را شنيده بود ، وجود فرزند خود را به فال نيك گرفت و او و مادرش را با گردونهاى كه ويژه خانوادهء شاهان بود با خود برد .
انوشيروان را وليعهد خويش ساخت و سوخرا را به تربيت وى گماشت و به خاطر فرزندش ، پى در پى خدمات سوخرا را مىستود و مقام او را بالا مىبرد .
عظمت مقام و نفوذ و قدرت سوخرا به جائى رسيد كه مردم رفته رفته به دو گرويدند و ديگر قباد را به چيزى نشمردند .
قباد ، كه نمىتوانست اين موضوع را تحمل كند ، براى از ميان برداشتن سوخرا ، نامهاى به شاپور رازى نوشت كه اسپهبد ديار جبل و از خانوادهاى معروف به مهران بود .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 316
مساهمون: ابن الأثير
ص٣١٦