از بابت اشتراك در كاميابى از زنان - زيرا كار به جائى رسيد كه ديگر نه هيچ مردى فرزند خود را مىشناخت و نه هيچ فرزندى پدر خود را ! از اين رو ، ده سال كه از پادشاهى قباد گذشت ، موبدان موبد و بزرگان كشور گرد آمدند و قباد را - كه پيرو مزدك شده و آئين او را رواج داده بود - از پادشاهى انداختند و برادرش جاماسب را به جاى او بر تخت نشاندند .
به قباد گفتند :
« تو با پيروى خود از مزدك و با آنچه ياران او دربارهء مردم كردند ، گناه بسيار بزرگى مرتكب شدهاى كه جز به بهاى جان خود رهائى نخواهى يافت . »
و از او خواستند كه خود را تسليم ايشان كند تا سرش را ببرند و او را به آتش نزديك سازند .
قباد به اين كار تن در نداد و آنان نيز وى را به زندان انداختند و كارى كردند كه دست هيچ كس به دو نرسد .
ولى زرمهر ، پسر سوخرا ، خروج كرد و گروهى از مزدكيان را كشت و قباد را به پادشاهى باز گرداند و برادرش جاماسب را از ميان برد .
چندى پس از اين رويداد ، قباد ( زرمهر ) را كشت .
و نيز گفته شده است :
هنگامى كه قباد به زندان افتاد و برادرش به فرمانروائى نشست ، يكى از دختران قباد وارد زندان شد چنان كه گوئى مىخواست از پدر خود ديدن كند . شب پيش پدرش خوابيد و صبح او را در رختخوابى پيچيد و بوسيلهء غلامى از زندان بيرون برد .
زندانبان ازو پرسيد :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 319
مساهمون: ابن الأثير
ص٣١٩