سخن دربارهء پادشاهى قباد پسر فيروز
قباد پيش از آن كه به پادشاهى برسد ، نزد خاقان ( پادشاه هياطله ) رفته بود تا براى جنگ با برادر خود بلاش از او يارى بخواهد .
هنگامى كه به سوى سرزمين هياطله روانه بود ، با گروهى از ياران خويش - كه زرمهر ، پسر سوخرا نيز در ميانشان بود - ناشناس به حدود نيشابور رسيد و در خانهاى فرود آمد .
چون از تنهائى بىآرام شده بود به هوس زنى افتاد و دلش آرزوى زناشوئى كرد .
از اين رو پيش زرمهر از تنهائى شكايت برد و از او خواست كه برايش همسرى بجويد .
زرمهر پيش زن صاحبخانه رفت كه از شهسواران بود و دخترى زيبا داشت . موضوع را با زن و شوهر در ميان نهاد و آن دو را تطميع كرد تا حاضر شدند كه دختر خود را به قباد بدهند .
قباد همان شب با دختر همبستر شد و عروس از او باردار گرديد و بعدها پسرى آورد كه انوشيروان ناميده شد .
بامداد قباد به دو تحفهء گرانبهائى داد و او را وداع كرد و با ياران خويش از آن جا رفت .