« من از ياران خوشنواز بودم و چون خير او را مىخواستم به او گفتم تو ياراى جنگ با فيروز شاهنشاه ايران را ندارى . و او از سخن من به خشم آمد و مرا بدين روز انداخت . اكنون براى اين كه انتقام خود را از او بگيرم ، تو را از راهى مىبرم كه تاكنون هيچ پادشاهى نرفته ، و اين راه نيز نزديكترين راه است . »
فيروز فريب اين سخن را خورد و از او پيروى كرد .
مرد فريبكار ، او و لشكرش را به دنبال خود برد و از بيابان پشت بيابان گذراند تا جائى كه ديدند از هيچ سوى راه رهائى ندارند .
در اين هنگام آن مرد ايشان را از نيرنگ خود آگاه ساخت .
ياران فيروز به دو گفتند :
« ما تو را در آغاز از اين راه بر حذر داشتيم و گفتيم ممكن است دامى گسترده باشند ولى تو نشنيدى . به هر حال ، اكنون چارهاى نيست جز آن كه اين راه را پيگيرى كنيم . »
آنان ناگزير همچنان به پيش رفتند تا به دشمن خويش رسيدند در حالى كه از تشنگى جان بر لبشان آمده و بسيارى از آنان نيز كشته شده بودند .
با اين حال ، هنگامى با دشمن روبرو شدند كه توانائى پيكار نداشتند . اين بود كه با خوشنواز صلح كردند بدين قرار كه او راه را براى ايشان باز كند تا به شهرهاى خود بر گردند و فيروز نيز سوگند ياد كند كه به جنگ با او برنخيزد و به قلمرو او لشكر نكشد .
بدين گونه ، صلح ميانشان برقرار شد و فيروز نامهاى
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 300
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٠٠