سخن دربارهء پادشاهى فيروز پسر يزدگرد
فيروز ، هنگامى كه بر برادر خود ، هرمز ، چيرگى يافت و او را از ميان برد و بر تخت نشست ، عدل و داد پيشه كرد و به نيكرفتارى پرداخت .
فيروز پادشاهى ديندار بود و خدا را مىپرستيد چيزى كه بود ، از بخت و اقبال نصيبى نداشت و پادشاهى او براى مردم ، نامبارك و ناميمون بود .
در روزگار او هفت سال پىدرپى قحط و خشكسالى به شهرهاى ايران روى آورد و جوىها و قناتها همه خشك شد و آب دجله كاهش يافت .
درختها از بىآبى خشكيد و آنچه مردم شهرها در دشت و كوه كاشته بودند از ميان رفت .
پرندگان و درندگان مردند و مردم تمام شهرها از گرسنگى دچار سختى شديدى شدند .
فيروز به مردم سراسر كشور نوشت و آنان را آگاه كرد كه از ايشان نه خراج مىخواهد ، نه جزيه و نه هيچ هزينهء ديگر . . .