پس از آن بهرام با زوبين زخم ديگرى بر او زد و خرطوم پيل را - كه بر اثر اين ضربات گيج و بىحال شده بود - گرفت و آنقدر با نيزه به گردن او زد كه بالاخره سرش را از تن جدا كرد و آن را بر گرفت . و از بيشه بيرون آورد .
آن هندى كه اين چالاكى و گستاخى و دلاورى را مىنگريست پيش پادشاه هنديان رفت و او را از آنچه ديده بود ، آگاه ساخت .
پادشاه كه نمىدانست بهرام كيست و او را تنها يك پهلوان دلير مىپنداشت ، فريفتهء ديدار او گرديد و او را نزد خود فرا خواند و گرامى داشت و دربارهء وى مهربانى كرد و از نام و نشانى و حال و روز وى پرسيد .
بهرام براى او شرح داد كه پادشاه ايران بر وى خشم گرفته و او از بيم جان خويش به سرزمين هند گريخته است .
پادشاه هند دشمنى داشت كه به وى حمله كرده بود و او مىخواست در برابرش تسليم شود و به فرمان وى گردن نهد و خراجى را كه مىخواهد ، بپردازد .
ولى بهرام او را از اين كار بازداشت و به وى اندرز داد كه بهتر است تسليم دشمن نشود و در برابرش ايستادگى كند و بجنگد .
پادشاه نظر بهرام را پذيرفت و لشكريان خويش را براى پيكار آماده كرد .
در جنگى كه روى داد ، بهرام پيش افتاد و به سواران هندى گفت :
« شما در پى من بيائيد . »
آنگاه به سپاهيان دشمن حمله برد و از هر سو شمشير زد و تير اندازى كرد تا آن را شكست داد و گريزان ساخت .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 287
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٨٧