ويران خواهد شد . »
اين طلسم آن شهر بود .
شاپور چنين كرد و ديوار شهر فرو ريخت و او به زور داخل شد و ضيزن و يارانش را كشت و هيچ كس را زنده نگذاشت كه از بازماندگان او كسى امروز شناخته شود .
آن شهر را نيز ويران ساخت و نضيره را با خود برد و با او در عين التمر زناشوئى كرد .
نضيره در شب زفاف پى در پى از درد به خود مىپيچيد و شاپور خواست ببيند كه چه چيز او را آزار مىدهد . جست و جو كرد و يك برگ مورد يافت كه به چينى از چينهاى شكم وى چسبيده بود .
از لطافت پوست و نازپروردگى او به حيرت افتاد و پرسيد :
« پدرت تو را با چه خوراكى پرورش مىداد ؟ » پاسخ داد :
« با كره و سر شير و مغز و گواراترين عسل و بهترين شراب . »
شاپور گفت :
« پس پدرت - كه اين گونه تو را به نازپرورده بيش از من حق به گردن تو دارد . وقتى تو دربارهء او چنان خيانتى روا دادى دربارهء من چه خواهى كرد ؟ » آنگاه فرمود تا گيسوان دراز دختر را به دم اسب سركشى ببندند . بعد مردى سوار شد و اسب را برانگيخت . اسب به تاخت و تاز در آمد و دختر را در پى خود كشاند تا پيكرش را پاره پاره كرد .
شاعران در شعرهاى خود از ضيزن بسيار ياد كردهاند .
در روزگار شاپور ، مانى زنديق برخاست و دعوى پيامبرى
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 217
مساهمون: ابن الأثير
ص٢١٧