چيزى نگذشت كه دريافت برادران و گروهى از يارانش كه با او همراهى كرده بودند ، اكنون خود را از او برتر مىشمارند و مىخواهند بر او حملهور شوند و او را از ميان بردارند .
از اين رو پيشدستى كرد و خون گروهى از ايشان را ريخت .
مقارن اين احوال مردم دارابگرد نيز به سركشى پرداختند و بر او شوريدند .
اردشير به دارابگرد برگشت و آن شهر را گشود و گروهى از مردم شهر را كشت .
بعد رهسپار كرمان شد و با فرمانرواى كرمان كه بلاش نام داشت جنگى سخت كرد .
در كرمان اردشير شخصا به پيكار پرداخت و بلاش را گرفتار كرد و بر شهر دست يافت و در آن جا يكى از پسران خود را كه او نيز اردشير نام داشت به نمايندگى از سوى خود به فرمانروائى گماشت .
بر كرانههاى خليج فارس پادشاهى بود به نام اسيون ( يا اسبون ) كه مردم در گراميداشت او مبالغه مىنمودند و او را تا حد خدائى بزرگ مىكردند .
اردشير بر او تاخت و او را كشت و يارانش را از ميان برد و از اين لشكر كشى دارائى بسيار به چنگ آورد .
آنگاه به گروهى از فرمانروايان ، از آن جمله مهرك ، فرمانرواى ابرساس ( يا به گفتهء طبرى : ايراسستان ) از سرزمين اردشير خوره ، نامه نوشت و از ايشان خواست كه از وى فرمانبردارى كنند .
ولى آنان نامهء او را به چيزى نينگاشتند و به فرمان او گردن ننهادند .
از اين رو اردشير به جنگ آنان شتافت و مهرك را كشت .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 191
مساهمون: ابن الأثير
ص١٩١