به حضور پادشاه برسند .
تا روزى كه پادشاه از شهر به عزم گردش بيرون رفته بود .
آن دو در سر راه او ايستادند و اللّه اكبر گفتند و خدا را ياد كردند .
پادشاه بتپرست ، از شنيدن اين سخنان به هم بر آمد و آن دو را به زندان انداخت و به هر يك ، صد تازيانه زد .
وقتى كه سخنانشان دروغ انگاشته شد و تازيانه خوردند ، حضرت مسيح عليه السلام شمعون رئيس حواريان را به يارى ايشان فرستاد .
شمعون ، ناشناس وارد شهر شد و با اطرافيان پادشاه معاشرت كرد تا خبر او را به پادشاه دادند و از او تعريف كردند .
پادشاه او را فراخواند و از ديدار و گفتار او خرسند شد و با او خو گرفت و همنشينى او را گرامى شمرد .
شمعون روزى به پادشاه گفت :
« اى پادشاه ، شنيدهام به دو مرد ، هنگامى كه ترا به كيش خويش فرا مىخواندند ، خشم گرفته و آنها را در زندان افكنده و تازيانه زدهاى . آيا هيچ با آنها گفت و گو كردى و سخنشان را شنيدى ؟ » پادشاه پاسخ داد :
« خشمى به من دست داده بود كه نگذاشت بدين كار برسم . »
شمعون گفت :
« پس اكنون اگر پادشاه صلاح بداند بهتر است دستور فرمايد كه آن دو تن را احضار كنند تا حرفشان را بشنويم . »
پادشاه آن دو را فراخواند و شمعون از آنان پرسيد :
« چه كسى شما را به اين جا فرستاده ؟ »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 152
مساهمون: ابن الأثير
ص١٥٢