تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
به حضور پادشاه برسند . تا روزى كه پادشاه از شهر به عزم گردش بيرون رفته بود . آن دو در سر راه او ايستادند و اللّه اكبر گفتند و خدا را ياد كردند . پادشاه بت‌پرست ، از شنيدن اين سخنان به هم بر آمد و آن دو را به زندان انداخت و به هر يك ، صد تازيانه زد . وقتى كه سخنانشان دروغ انگاشته شد و تازيانه خوردند ، حضرت مسيح عليه السلام شمعون رئيس حواريان را به يارى ايشان فرستاد . شمعون ، ناشناس وارد شهر شد و با اطرافيان پادشاه معاشرت كرد تا خبر او را به پادشاه دادند و از او تعريف كردند . پادشاه او را فراخواند و از ديدار و گفتار او خرسند شد و با او خو گرفت و همنشينى او را گرامى شمرد . شمعون روزى به پادشاه گفت : « اى پادشاه ، شنيده‌ام به دو مرد ، هنگامى كه ترا به كيش خويش فرا مىخواندند ، خشم گرفته و آنها را در زندان افكنده و تازيانه زده‌اى . آيا هيچ با آنها گفت و گو كردى و سخنشان را شنيدى ؟ » پادشاه پاسخ داد : « خشمى به من دست داده بود كه نگذاشت بدين كار برسم . » شمعون گفت : « پس اكنون اگر پادشاه صلاح بداند بهتر است دستور فرمايد كه آن دو تن را احضار كنند تا حرفشان را بشنويم . » پادشاه آن دو را فراخواند و شمعون از آنان پرسيد : « چه كسى شما را به اين جا فرستاده ؟ »