تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
جبرائيل مهلت نداد و گفت : « آن كار فورىتر از اين است . » يونس به خشم آمد و برخاست و به سوى دريا رفت و همين كه سوار كشتى شد ، كشتى از حركت باز ماند . سرنشينان كشتى بر آن شدند كه قرعه بكشند . قرعه كشيده شد كه به نام يونس آمد و در همين هنگام ماهى بزرگى نيز فرا رسيد و دهان گشود . به ماهى ندا رسيد كه : « ما يونس را روزى تو نساخته ، بلكه تو را براى يونس پناهگاهى ساخته‌ايم . » از اين رو ماهى يونس را بلعيد و او را از آن جا برد تا به شهر ابله رساند و بعد به دجله برد تا وى را نينوى افكند .