نابينا و ابرص را درمان مىكنيم . »
حبيب نجار گفت : « من پسرى دارم كه سالهاست كه در بستر بيمارى افتاده است . »
و آن دو تن را به خانهء خويش برد .
آنان به روى فرزند بيمار او دست كشيدند و پسر در همان دم تندرستى خود را باز يافت و از جاى برخاست .
اين خبر در شهر پيچيد و خداوند بسيارى از بيماران را به دست اين دو تن شفا داد .
مردم شهر پادشاهى داشتند به نام انطيخس كه بت مىپرستيد .
او هنگامى كه خبر آن دو را شنيد ، آنان را به نزد خود فرا خواند و پرسيد :
« شما كه هستيد ؟ » جواب داديد :
« فرستادگان عيسى هستيم و شما را به پرستش خداى بزرگ مىخوانيم . »
پرسيد :
« نشانه و معجزهء شما چيست ؟ » گفتند :
« به اذن خداوند ، نابينا و ابرص را درمان مىكنيم و بيماران را شفا مىدهيم . »
گفت :
« برخيزيد تا به كار شما رسيدگى كنم . »
همين كه برخاستند ، به فرمان او ، مردم آنان را كتك زدند .
و نيز گفته شده است :
آن دو تن وارد شهر شدند و مدتى معطل ماندند و نتوانستند
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 151
مساهمون: ابن الأثير
ص١٥١