( قرعه كشيدند - كه به نام يونس آمد - و او از مردودين شد . )
ولى او را به دريا نيفكندند و بار ديگر قرعه كشيدند .
اين قرعه كشى را سه بار تكرار كردند و باز هم او را به دريا نينداختند .
سرانجام ، يونس خود را به دريا افكند . شب هنگام بود و ماهى بزرگى او را بلعيد .
خداوند بدان ماهى وحى فرستاد كه يونس را بگيرد ، ولى به گوشت او آسيبى نرساند و استخوان وى را نشكند .
ماهى يونس را گرفت و فرو برد و به سوى جايگاه خويش در دريا برگشت .
همين كه بدان جا رسيد ، يونس زمزمههائى شنيد و با خود گفت : « اين چيست ؟ » خداوند به دو در شكم ماهى وحى فرستاد و فرمود : « اين نيايش حيوانات دريائى است . »
يونس نيز در شكم ماهى به نيايش خداوند پرداخت و فرشتگان نيايش او را شنيدند و گفتند :
« پروردگارا ، بانگ آهستهاى از جاى دورى به گوش ما مىرسد . »
خداوند فرمود :
« اين بنده من يونس است كه از فرمان من سر پيچيد و من هم او را در شكم يك ماهى در دريا زندانى كردم . »
فرشتگان گفتند :
« آيا اين همان بندهء نيكوكارى است كه هر روز كار نيكى انجام مىداد و پاداش آن را در پيش ما ذخيره مىكرد ؟ » و به شفاعت از او پرداختند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 144
مساهمون: ابن الأثير
ص١٤٤