تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
« مىبينى كه چه بلائى بر سر ما آمده است . اكنون چه بايد بكنيم » ؟ او در پاسخ گفت : « به خداوند ايمان بياوريد و توبه كنيد و بگوييد : اى زنده و پايندهء جاويدان . اى كسى كه زنده‌اى هنگامى كه هيچ كس زنده نيست ، اى زنده‌اى كه مردگان را زنده مىكنى ، اى زنده‌اى كه خدائى نيست جز تو ، ما را ببخش . » مردم از آن قريه به دشتى پهناور كه در جائى بلند قرار داشت رفتند و ميان چارپايان و فرزندان خود پراكنده شدند . آنگاه به خدا پناه بردند و از او طلب بخشايش كردند و به رد مظالم پرداختند و داد يك ديگر بدادند تا جائى كه يكى از ايشان مىخواست سنگى را از ساختمان خانه خود بكند و آن را به صاحبش باز پس دهد . در نتيجه ، خداوند عذاب را از ايشان دور كرد . اين در روز چهار شنبه دهم محرم يعنى روز عاشورا بود . و نيز گفته‌اند : روز چهار شنبه نيمه شوال بود . از سوى ديگر ، يونس كه از ميان مردم بيرون رفته بود ، انتظار داشت كه خبرى از آن قريه و مردم قريه برسد . تا اين كه به رهگذرى برخورد و ازو پرسيد : « مردم آن قريه چه كردند ؟ » جواب داد : « به سوى خدا برگشتند و خدا توبه ايشان را پذيرفت و عذابى را كه درباره آنها مقرر فرموده بود ، به تأخير انداخت . يونس از اين سخن به خشم آمد و گفت : « به خدا سوگند كه من مانند يك دروغگو بدان قريه باز نمىگردم . تاكنون خدا عذابى را كه به مردم قريه‌اى فرو فرستاده ،