شما برهان قاطعى دربارهء برانگيخته شدن روح و جسد در روز رستاخيز است . »
آن جوان براى اثبات حرف خود رو به مردم كرد و گفت :
« با من بيائيد تا شما را پيش ياران خود ببرم . »
پادشاه سوار بر اسب شد و مردم نيز در ركاب وى به راه افتادند .
همين كه بدان غار رسيدند ، جوان به پادشاه گفت :
« بگذاريد من پيشتر از شما نزدشان بروم و او را از آمدن شما آگاه كنم تا از شنيدن صداى سم اسبان شما و سخنان شما نهراسند و گمان نبرند كه فرستادگان دقيانوس آمدهاند . »
پادشاه گفت :
« بسيار خوب ، برو ! » او پيش افتاد و نزد ياران خود رفت و آنان را خبردار كرد . در اين هنگام بود كه ياران غار دريافتند چند سال در غار درنگ كرده و خفته بودهاند .
از اين رو به گريه افتادند و اشك شادى از چشمانشان سرازير شد و از خداوند خواستند كه ايشان را از جهان ببرد تا هيچيك از كسانى كه به ديدنشان آمده بودند ، آنان را نبينند .
دعاى ايشان مستجاب شد و خداوند در همان ساعت آنان را مدهوش كرد و از جهان برد .
كسانى كه بديدنشان آمده بودند ، مدتى معطل شدند و سرانجام به درون غار رفتند و آن جوانان را ديدند كه هيچ چيزشان دگرگون نشده و به همان گونه هستند كه روز نخست ، هنگام ورود به غار ، بودند . فقط جان در پيكرشان نيست .
پادشاه به همراهان خود گفت :
« اين براى شما دليل و برهان است . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 137
مساهمون: ابن الأثير
ص١٣٧