فرزندان اسرائيل يحيى و زكرياء را كشتند . خداوند نيز پادشاهى از پادشاهان بابل را - كه جودرس ناميده مىشد - بر آنان چيره ساخت .
جودرس به سوى شام روانه شد و بر فرزندان اسرائيل تاخت و هنگامى كه در بيت المقدس بر آنان وارد شد به سردار بزرگى از لشكر خود كه نامش نبوزاذان ، و دارندهء فيل بود ، گفت :
« من سوگند ياد كرده بودم كه اگر بر فرزندان اسرائيل پيروزى يابم ، از آنان به اندازهاى بكشم كه خونشان در ميان لشكرگاه من روانه شود تا از كشتنشان دست بردارم . »
و به دو فرمان داد كه داخل شهر شود و چندان بكشد كه خون بدان اندازه روان گردد .
نبوذازان به شهر درآمد و در آن جاى كه قربانى مىكردند ايستاد . نگاه كرد و ديد خونى مىجوشد . پرسيد :
« اى فرزندان اسرائيل ، سبب جوشش اين خون چيست ؟ » جواب دادند :
« اين خون يك قربانى است كه از ما پذيرفته نشده است .
بدين جهة مىجوشد . »
گفت :
« شما به من راست نمىگوئيد . »
گفتند :
« پادشاهى و پيامبرى از ما بريده شد . از اين رو بود كه قربانى ما پذيرفته نشد . »
نبوذازان كه سخنشان را باور نمىكرد ، در برابر آن خون هفتصد و هفتاد تن از سرورانشان را كشت . ولى خون از جوشش
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 285
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٨٥