براى اسكندر فرستاد و نوشت :
« تو كودكى هستى و شايسته است كه با اين گوى و چوگان بازى كنى و از پادشاهى كناره گيرى . اگر چنين نكنى و از فرمان من سرپيچى ، كسانى را مىفرستم كه تو را در بند و زنجير پيش من آورند . اين را بدان كه شمار لشكريان من به اندازهء شمار اين كنجدهاست كه برايت فرستادم . »
اسكندر در پاسخ دارا كيسهاى فلفل فرستاد و به دو نگاشت :
« من آنچه را كه نوشته بودى دريافتم و دربارهء گوى و چوگان انديشه كردم . از اين كه گوى را در خم چوگان من افكندهاى شاد شدم و آن را به فال نيك گرفتم . زيرا زمين را به گوى تشبيه كردم و دانستم كه پادشاهى تو نيز به پادشاهى من خواهد پيوست .
كنجدى را هم كه فرستاده بودى ، مانند گوى و چوگان ، به فال نيك گرفتم زيرا كنجد چرب و خوشمزه است و از تلخى و تيزى بدور است ولى من در برابر آن كيسهاى فلفل فرستادم كه اندك است ولى تلخ و تند است . لشكريان من مانند فلفلند . »
دارا ، همين كه نامهء اسكندر را دريافت ، براى پيكار با او آماده شد .
برخى از كسانى كه به زندگانى پادشاهان قديم آشنائى دارند ، گفتهاند اسكندرى كه با داراى كوچك ، پسر داراى بزرگ ، جنگيد ، برادر او شمرده مىشد چون داراى بزرگ يا مادر اسكندر كه دختر پادشاه روم بود زناشوئى كرد و هنگامى كه اين زن از او آبستن شد دارا دريافت كه همسرش بوى بدى مىدهد و دستور داد كه درين باره به چارهجوئى پردازند .
دانشمندان با يك ديگر همداستان شدند كه آن بوى بد را
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 161
مساهمون: ابن الأثير
ص١٦١