و او را از پاى درآورند .
آن دو تن در برابر اين كار پاداشى از اسكندر خواستند ولى شرط نكردند كه پس از كشتن دارا جانشان در امان باشد .
نبرد ميان لشكريان اسكندر و دارا يك سال به درازا كشيده بود كه ناگهان آن دو پردهدار در گير و دار جنگ به دارا حمله بردند و او را با نيزه كشتند .
سپاهيان دارا كه پادشاه خود را كشته ديدند ، شكست خوردند و گريختند و اسكندر هنگامى به دارا رسيد كه آخرين رمق را در تن داشت و ديگر چيزى به مرگش نمانده بود .
و نيز گفتهاند :
چنين نيست . بلكه دو تن از نگهبانان وى كه اهل همدان بودند او را كشتند چون مىخواستند از دست بيداد او رهائى يابند .
اين دو تن نيز هنگامى به دو حمله بردند كه ديدند لشكرش او را تنها گذاشته و گريخته است . بنابر اين كشتن دارا به دستور اسكندر نبود و اسكندر ، هنگام شكست خوردن و گريختن لشكر دارا ، دستور داد تا جارچى جار بزند كه دارا را اسير كنند ولى او را نكشند .
هنگامى كه خبر كشته شدن او را شنيد بر بالين او آمد و خاك از چهرهاش زدود و سر او را در كنار خود نهاد و به دو گفت :
« تو را ياران تو كشتند . اى بزرگ بزرگواران ، اى پادشاه پادشاهان و اى آزادهء آزادگان ، من به تو بيش از آن علاقمند بودم كه تو را بدين وضع در حال مرگ ببينم . اكنون هر چه مىخواهى ، وصيت كن . »
دارا وصيت كرد كه دخترش ، روشنك ، را اسكندر به عقد خود درآورد و حق آن دختر را رعايت كند و او را گرامى دارد .
نيكان پارس را زنده گذارد و نكشد . همچنين انتقام او را از كسانى
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 163
مساهمون: ابن الأثير
ص١٦٣