پس از ساعتى كه قدم زدند رو به ايشان كرد و گفت :
« آيا مىدانيد كه مردم اين سرزمين چه مىكنند ؟ به خدا من بر روى زمين كسانى بدنهادتر و ناكستر از ايشان نمىشناسم . »
لوط اين سخن را چهار بار تكرار كرد .
بنا به روايت ديگر ، گفته شده است :
فرشتگان دختر لوط را ديدند و پرسيدند :
« اى خانم ، آيا ممكن است كه اين جا از مادر سرائى پذيرائى كنند ؟ » در پاسخ گفت :
« آرى ، خانه ما خانه شماست . ولى داخل نشويد تا من به نزد شما برگردم . »
آن دختر كه به خاطر قوم لوط از پذيرائى آنان مىترسيد ، پيش پدر خود رفت و گفت :
« پدر جان ! من درين شهر به جوانانى رسيدم كه زيباروىتر از آنان نديدهام . مبادا مردم سدوم آنان را بگيرند و رسوا كنند ! » مردم سدوم ، لوط را منع كرده بودند از اين كه مردى را در خانه خود بپذيرد و مهمان كند .
از اين رو ، لوط پنهانى ايشان را به خانه خود برد چنان كه جز خانواده او هيچ كس ديگر از اين پذيرائى آگاهى نداشت .
ولى همسرش از خانه بيرون رفت و قوم لوط را خبر داد و گفت :
« در خانه ما چند مرد مهمان شدهاند كه من زيباروىتر و خوشبوتر از آنها هرگز نديدهام . »
قوم لوط كه اين سخن شنيدند ، شتابان پيش لوط رفتند تا مهمانان او را ببينند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 69
مساهمون: ابن الأثير
ص٦٩