ابراهيم گفت : « سى تن » و همچنان پائين آمد تا به ده تن رسيد . ولى آنان باز هم نپذيرفتند و پرسيدند :
« آيا باور مىكنى كه در ميان اين مردم ده تن خداپرست و نيك نهاد باشند ؟ » ابراهيم كه چنين ديد ، گفت :
« پس از قومى كه حتى ده نفر نيكوكار و خداپرست ميانشان نباشند ، هيچ خير و صلاحى ديده نخواهد شد . »
بعد گفت :
« ولى لوط در ميانشان هست ! »
قالُوا : نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِيها لَنُنَجِّيَنَّهُ وَ أَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ كانَتْ مِنَ الْغابِرِينَ .
[ ( 1 ) ]
( گفتند : ما از حال كسى كه درين سرزمين است آگاهى بيشترى داريم . بىگمان او و خانوادهاش را رهائى مىبخشيم جز همسرش را كه از نابودشوندگان است . )
بعد فرشتگان به سوى سدوم روانه شدند و در قريه لوط رفتند .
آنجا لوط را در زمينى سرگرم كار ديدند .
خداى بزرگ به فرشتگان گفته بود :
« تا لوط چهار بار به سياهكارى مردم سدوم گواهى ندهد ، آنان را نابود نكنيد . »
از اين رو ، پيش وى رفتند و گفتند :
« ما امشب مهمان تو خواهيم بود . »
لوط با آنان به سوى خانه خويش روانه شد .
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره عنكبوت - آيه 32