كرد و بيمناك شد . گفتند : مترس كه ما به سوى قوم لوط فرستاده شدهايم . همسر او - ساره - كه ايستاده بود ، خنديد . به او اسحاق و از پشت اسحاق يعقوب مژده داده شد . زن گفت : آيا مىشود از من كه پيرزنى هستم و شوهرم كه پير مردى فرتوت است فرزندى پديد آيد ؟ اين چيزى بسيار شگفتانگيز است . گفتند : آيا از كار خداوند كه رحمت و بركات او شامل اهل بيت رسالت است تعجب مىكنى ؟ بىگمان خداوند بسيار ستوده صفات و بزرگ است . )
در اين هنگام ساره نود سال و ابراهيم خليل يكصد و بيست سال داشت .
ابراهيم ، همين كه بيم و هراسش از ميان رفت و مژده داشتن داشتن فرزند را شنيد ، با جبرائيل درباره قوم لوط به گفت و گو و چون و چرا پرداخت .
از ايشان پرسيد :
« آيا اگر پنجاه تن خداپرست در ميان اين مردم باشند ، مقرون به مصلحت مىبينيد كه چنين شهرى نابود شود ؟ » در پاسخ گفتند :
« اگر پنجاه نفر خداپرست در ميان اين مردم باشند ، خدا براى چه اين مردم را عذاب دهد ؟ » گفت :
« اگر پنجاه نفر خداپرست نباشند ، چهل نفر كه هستند ؟ » پرسيدند :
« آيا براستى چهل نفر خداپرست در ميان اين مردم پيدا مىشوند ؟ »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 67
مساهمون: ابن الأثير
ص٦٧