پرش به محتوای اصلی

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحه 31

پدیدآورندگان:

ص۳۱
ابراهيم اين را گفت و بازگشت . پس از او اسماعيل آمد و بوى پدر خود را دريافت . از همسر خود پرسيد : « آيا كسى پيش تست ؟ » جواب داد : « پيرمردى بدين جا آمد كه چنين و چنان بود . » و از او طورى وصف كرد كه گوئى او را خوار مىانگاشت و به چيزى نمىشمرد . اسماعيل پرسيد : « به تو چه گفت ؟ » جواب داد : « گفت : سلام مرا به شوهرت برسان و به او بگو بايد آستانه در خانه‌اش را تغيير ديد . » اسماعيل كه اين سخن شنيد ، همسر خود را طلاق داد و زن ديگرى گرفت . ابراهيم به نزد ساره برگشت و مدتى كه خدا مىخواست با او بسر برد . آنگاه از او اجازه خواست كه به ديدن اسماعيل برود . ساره به او اجازه داد . ولى اين بار نيز شرط كرد كه به خانه اسماعيل فرود نيايد و پيش او نماند . ابراهيم به راه افتاد تا به در خانه اسماعيل رسيد . از زن او پرسيد : « همسر تو كجاست ؟ » پاسخ داد : « به شكار رفته است و به خواست خداى بزرگ به زودى برمىگردد . خدا يار شما باشد . بفرمائيد بنشينيد . »