را حس كرد و بانگ او را شنيد . از اين رو به دو گفت :
« اكنون كه مرا از حضور خود آگاه ساختى و صداى خود را به گوشم رساندى ، پس كمكم كن و پناهم ده جان من و كسى كه با من است از تشنگى به لب رسيده است . »
جبرائيل او را به محل زمزم برد و با پاى خويش بدان جا كوفت و از جاى پاى او چشمهاى جوشيد .
هاجر شاد شد و شتابان به برداشتن آب و ريختن در مشك خود پرداخت .
جبرائيل كه چنين ديد به دو گفت :
« ديگر نبايد از تشنگى بيمى داشته باشى . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 34
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٤