ايشان جز از آن پادشاه از كس ديگر هيچ سخنى نمىشنودند .
پادشاهان بنى اسرائيل پراكنده بودند و هر پادشاهى ناحيهاى را گرفته و بر آن دست يافته بود .
آن پادشاه - كه الياس با وى بود - به الياس گفت :
« به ديدهء من خدائى كه تو مردم را به پرستش آن مىخوانى جز باطل چيز ديگرى نيست . »
بعد برخى از پادشاهان بنى اسرائيل را نام برد و گفت :
« من مىبينم فلان پادشاه و فلان پادشاه بتپرستى كردند و از اين كار هيچ زيانى به ايشان نرسيد . مىخورند و مىآشامند و از زندگانى بهره مىبرند و اين روش هم از جهان ايشان چيزى نكاسته است . ما نيز نمىبينيم كه هيچ برترى بر آنان داشته باشيم . »
الياس كه چنين ديد ، از اخاب كناره گرفت در صورتى كه او باز الياس را پيش خود فرا مىخواند .
اين پادشاه نيز بت مىپرستيد و همسايهء نيكوكار خداپرستى داشت كه خداپرستى خويش را پنهان مىكرد . بوستانى در پهلوى كاخ پادشاه داشت و پادشاه از همسايگى او خوشش مىآمد .
زن پادشاه كه بسيار بد نهاد و خدا ناشناس بود مىخواست بدان بوستان دست يابد و به پادشاه مىگفت كه باغ را از آن مرد بگيرد .
ولى او به سخن وى گوش نمىداد .
پادشاه هر گاه كه از شهر خويش بيرون مىرفت ، همسر خود را جانشين خود مىساخت و آن زن در ميان مردم آشكار مىشد و به فرمان روائى مىپرداخت .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 291
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٩١