تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١
ايشان جز از آن پادشاه از كس ديگر هيچ سخنى نمىشنودند . پادشاهان بنى اسرائيل پراكنده بودند و هر پادشاهى ناحيه‌اى را گرفته و بر آن دست يافته بود . آن پادشاه - كه الياس با وى بود - به الياس گفت : « به ديدهء من خدائى كه تو مردم را به پرستش آن مىخوانى جز باطل چيز ديگرى نيست . » بعد برخى از پادشاهان بنى اسرائيل را نام برد و گفت : « من مىبينم فلان پادشاه و فلان پادشاه بت‌پرستى كردند و از اين كار هيچ زيانى به ايشان نرسيد . مىخورند و مىآشامند و از زندگانى بهره مىبرند و اين روش هم از جهان ايشان چيزى نكاسته است . ما نيز نمىبينيم كه هيچ برترى بر آنان داشته باشيم . » الياس كه چنين ديد ، از اخاب كناره گرفت در صورتى كه او باز الياس را پيش خود فرا مىخواند . اين پادشاه نيز بت مىپرستيد و همسايهء نيكوكار خداپرستى داشت كه خداپرستى خويش را پنهان مىكرد . بوستانى در پهلوى كاخ پادشاه داشت و پادشاه از همسايگى او خوشش مىآمد . زن پادشاه كه بسيار بد نهاد و خدا ناشناس بود مىخواست بدان بوستان دست يابد و به پادشاه مىگفت كه باغ را از آن مرد بگيرد . ولى او به سخن وى گوش نمىداد . پادشاه هر گاه كه از شهر خويش بيرون مىرفت ، همسر خود را جانشين خود مىساخت و آن زن در ميان مردم آشكار مىشد و به فرمان روائى مىپرداخت .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 291 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت