كه گريبانگير شما شده ، از شما دور سازد . »
گفتند : « درست مىگوئى . »
آنگاه بتهاى خود را آوردند و از آنها درخواست كردند تا آن آسيب را از ايشان دور گردانند . بتها پاسخى ندادند و آن گزند را از سرشان دور نكردند .
از اين رو بنى اسرائيل به الياس گفتند :
« ديگر جان به لب ما رسيده است . از خداى خود بخواه تا به فرياد ما رسد . »
الياس نيز دربارهء ايشان دعا كرد تا در كارشان گشايشى فراهم آيد و از آسمان باران ببارد و زمين تشنهء ايشان را سيراب سازد .
هنوز دعاى خود را به پايان نرسانده بود كه پارهء ابرى بر آسمان پديدار گرديد و بزرگ شد تا سراسر آسمان را فرا گرفت در حالى كه بنى اسرائيل آن را مىنگريستند .
از اين ابر خداوند بارانى فرستاد كه شهرهاى ايشان را آباد و حاصلخيز كرد و به يارى پروردگار آسيبى كه از خشكسالى به ايشان رسيده بود ، پايان رفت .
ولى آنان باز از بتپرستى دست برنداشتند و به راه حق برنگشتند .
الياس كه چنين ديد از خداوند درخواست كرد كه او را از اين برد و از دست آنان آسوده سازد .
خداوند نيز پيكرش را از پر پوشاند و تنش را نورانى ساخت چنان كه فرشتهوش و آدمى صفت و آسمانى و زمينى
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 294
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٩٤