تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢
يك بار كه پادشاه در شهر نبود ، همسرش كسى را برانگيخت تا گواهى دهد كه دارندهء آن بستان به پادشاه دشنام داده است . بعد ، بدين تهمت او را كشت و بوستانش را گرفت . همين كه شاه بازگشت و از آنچه روى داده بود آگاه شد ، به هم برآمد و خشمگين گرديد ولى زنش گفت : « كار او ديگر از كار گذشته است . » ولى خداوند به الياس وحى فرستاد و فرمود تا بدان پادشاه و همسرش بگويد كه آن بوستان را به وارثان صاحبش برگردانند . اگر چنين نكنند ، خداوند به آن دو خشم خواهد گرفت و در آن بوستان نابودشان خواهد كرد و جز مدتى كوتاه از آن بهره نخواهند برد . الياس اين مطلب را به پادشاه و همسرش خبر داد ولى آن دو تن از دادن حق وارثان خوددارى كردند . سرانجام الياس كه ديد بنى اسرائيل جز از خداناشناسى و بيدادگرى از هيچ كار ديگر دريغ نمىورزند ، دربارهء ايشان نفرين كرد . در پى اين نفرين خداوند سه سال باران را از ايشان بريد و از بىآبى چارپايان و پرندگان و خزندگان و حشرات و درختان نابود شدند و مردم سخت به تكاپو و رنج و سختى افتادند . الياس از بيم بنى اسرائيل پنهان مىزيست . و روزى او مىرسيد . شبى او به خانه زنى از بنى اسرائيل رفت كه پسرى به نام اليسع بن اخطوب داشت .