اليسع در مصيبتى سخت به سر مىبرد . الياس دربارهء وى دعا كرد و خدا او را از آن بدبختى رهائى بخشيد .
اليسع كه چنين كرامتى از الياس ديد ، به دو گرويد و پيرو او شد . هميشه همراه و همدم او بود و سخنانش را باور مىكرد .
به الياس ، كه به سالخوردگى رسيده بود ، خداوند وحى فرستاد و فرمود :
« تو بسيارى از ددان و چارپايان و پرندگان و ساير موجودات را نابود كردى در صورتى كه جز بنى اسرائيل آفريدگان ديگر به گردنكشى نپرداخته و از فرمان من سر نپيچيده بودند .
الياس عرض كرد :
« پروردگارا ، بگذار من كسى باشم كه دربارهء آنان دعا كنم و گشايشى بخواهم شايد از بتپرستى دست بردارند و به خداپرستى برگردند . »
بعد به نزد بنى اسرائيل رفت و به ايشان گفت :
« تا كنون گروهى از شما نابود شده و براى گناهى كه شما مىكنيد چارپايان شما نيز از ميان رفتهاند . اگر دوست داريد كه بدانيد خداوند از رفتار شما به خشم آمده و بر شما سخت گرفته و من هم كه شما را به پرستش او مىخوانم ، راست مىگويم و خدا بر حق است ، بتهاى خود را بياوريد و از آنها يارى جوئيد .
چنانچه نياز شما را برآوردند ، پس معلوم مىشود همچنان كه شما مىگوئيد ، بر حق هستند و بتپرستى شما بجاست . ولى اگر نتوانستند نياز شما را برآورند ، بدانيد كه به راه باطل مىرويد . از اين راه خطا برگرديد . من هم به دست دعا از خدا مىخواهم تا آسيبى را
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 293
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٩٣