تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 288

مساهمون:

ص٢٨٨
به او گفته شد : « به آنان بگو تا زنده شوند . » حزقيل چنين ندا در داد : « اى استخوان‌هاى پوسيده ، خداوند به شما فرمان مىدهد كه گرد هم آئيد . » ناگهان هر استخوانى از يك جا پريد و به استخوانى ديگر پيوست و چيزى نگذشت كه آن زمين پر از پيكرهائى استخوانى شد . حزقيل بعد به آنها خطاب كرد و گفت : « اى استخوان‌ها ، خداوند به شما فرمان مىدهد كه خود را بپوشانيد . » ناگهان استخوان‌ها همه از گوشت و خون پوشيده شدند و همان جامه‌اى را در بر كردند كه در واپسين دم زندگى داشتند . در سومين بار حزقيل گفت : « اى روان‌ها ، خداوند به شما فرمان مىدهد كه به - پيكرهاى خويش برگرديد . » ناگهان جان‌ها به تن‌ها برگشتند و مردگان زنده شدند و برخاستند . همين كه زندگى را از سر گرفتند ، گفتند : « پروردگارا ! تو پاكى و سزاوار نيايشى و جز تو هيچ خداى ديگرى نيست . » آنگاه به نزد كسان خويش بازگشتند . آنها اين گروه را كه مرده بودند ، شناختند زيرا هنوز نشانهء مرگ در چهره‌هاى ايشان آشكار بود و جامه‌اى بر تن نداشتند جز همان جامه كه بر تنشان به گونه‌ى كفنى چرب در آمده بود . آنان بعد جان سپردند . حزقيل نيز درگذشت . طول مدت