به او گفته شد : « به آنان بگو تا زنده شوند . »
حزقيل چنين ندا در داد :
« اى استخوانهاى پوسيده ، خداوند به شما فرمان مىدهد كه گرد هم آئيد . »
ناگهان هر استخوانى از يك جا پريد و به استخوانى ديگر پيوست و چيزى نگذشت كه آن زمين پر از پيكرهائى استخوانى شد .
حزقيل بعد به آنها خطاب كرد و گفت :
« اى استخوانها ، خداوند به شما فرمان مىدهد كه خود را بپوشانيد . »
ناگهان استخوانها همه از گوشت و خون پوشيده شدند و همان جامهاى را در بر كردند كه در واپسين دم زندگى داشتند .
در سومين بار حزقيل گفت :
« اى روانها ، خداوند به شما فرمان مىدهد كه به - پيكرهاى خويش برگرديد . »
ناگهان جانها به تنها برگشتند و مردگان زنده شدند و برخاستند .
همين كه زندگى را از سر گرفتند ، گفتند :
« پروردگارا ! تو پاكى و سزاوار نيايشى و جز تو هيچ خداى ديگرى نيست . »
آنگاه به نزد كسان خويش بازگشتند . آنها اين گروه را كه مرده بودند ، شناختند زيرا هنوز نشانهء مرگ در چهرههاى ايشان آشكار بود و جامهاى بر تن نداشتند جز همان جامه كه بر تنشان به گونهى كفنى چرب در آمده بود .
آنان بعد جان سپردند . حزقيل نيز درگذشت . طول مدت
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 288
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٨٨