زن بلعم همچنان در گفتهء خود پافشارى كرد و به فريب دادن شوهر پرداخت تا سرانجام او پذيرفت و سوار بر خر خود شد و رو به كوهى ، كه مشرف بر بنى اسرائيل بود ، نهاد تا در آن جا بايستد و دربارهء فرزندان اسرائيل نفرين كند .
هنوز جز اندكى از راه خود را نپيموده بود كه خر او به زانو درآمد .
بلعم بن باعور از خر خود پياده شد و او را به اندازهاى زد كه باز برخاست .
دوباره سوار خر شد و به راه افتاد ولى خر كمى راه رفت و باز از پاى درآمد .
اين كار سه بار تكرار شد .
بار سوم كه بلعم خر خود را به سختى زد ، خداوند خر را به زبان آورد و خر به دو گفت :
« اى بلعم ! واى بر تو ! كجا مىروى ؟ آيا نمىبينى كه فرشتگان ، مرا از رفتن باز مىدارند ؟ » ولى بلعم نشنيد و از راهى كه در پيش گرفته بود ، بازنگشت .
سرانجام خداوند خر را رها كرد و راهش را باز گذاشت .
خر هم او را به جائى برد كه مشرف بر بنى اسرائيل بود .
اما هر بار كه بلعم مىخواست دربارهء فرزندان اسرائيل نفرين كند ، زبان او برمىگشت و نفرين او تبديل به دعا در حق آنان مىشد .
برعكس ، هر گاه كه مىخواست درباره قوم خود دعا كند ، دعاى او بدل به نفرين در حقشان مىشد .
همين كه سبب اين كار را ازو پرسيدند ، در پاسخ گفت :
« اين پيشامدى است كه خداوند ما را بر آن چيره خواهد ساخت . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 268
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٦٨