آنان نيز پيش رفتند تا داخل ابر شدند و به سجده افتادند .
در آن حال گفتار پروردگار خود را شنيدند كه با موسى سخن مىگفت و او را امر و نهى مىفرمود .
همين كه راز و نياز موسى با خداوند به پايان رسيد ، ابر از ميان رفت و موسى به نزد ياران خويش آمد .
آن هفتاد تن به موسى گفتند :
لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً
[ ( 1 ) ] ( ما ، تا خدا را آشكار نبينيم ، به تو ايمان نخواهيم آورد . )
همين كه اين سخن گفتند ، صاعقهاى آنان را گرفت و همه را كشت .
موسى كه چنين ديد با خداى بزرگ به راز و نياز پرداخت و او را فرا خواند و گفت :
« پروردگارا ، من نيكوكاران بنى اسرائيل را برگزيدم و با خود بدين جاى آوردم و اكنون كه برمىگردم آنان با من نيستند . فرزندان اسرائيل از من درين باره باز خواست خواهند كرد و هر چه بگويم باور نخواهند نمود . »
موسى همچنان به تضرع و زارى پرداخت تا خداوند ، جانهائى را كه از آنان گرفته بود به تنهاى ايشان برگرداند .
در نتيجه ، يكايك زنده مىشدند و هر كه زنده مىشد به كسانى كه هنوز زنده نشده بودند ، مىنگريست تا ببيند كه چگونه زنده مىشوند .
بعد به موسى گفتند :
« اى موسى ، تو وقتى خدا را فرا مىخوانى ، هر چه از او
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره بقره - آيه 55