( و چون به چشمه آبى نزديك شهر مدين رسيد ، در آن جا گروهى را ديد كه - چارپايان خود را - آب مىدادند . دور از ايشان نيز دو زن را يافت كه گوسفندان خود را در آغل نگه داشته بودند . )
اين دو تن ، دختران شعيب پيغمبر بودند . برخى نيز گفتهاند : دختران يثرون بودند كه برادرزادهء شعيب بود .
موسى همين كه آن دو دختر را ديد ، پرسيد :
ما خَطْبُكُما ؟ قالَتا : لا نَسْقِي حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ وَ أَبُونا شَيْخٌ كَبِيرٌ
[ ( 1 ) ] ( كار شما در اين جا چيست ؟
در پاسخ گفتند :
ما گوسفندان خود را آب نمىدهيم تا وقتى كه چوپانان - گوسفندان خود را سيراب كنند و - باز گردند . پدر ما پيرى سالخورده است . ) كه چون توانائى كار كردن ندارد ، ما اين زحمت را مىكشيم .
موسى به حالشان رحمت آورد و بر سر چاه آمد و سنگى را از چاه برداشت كه گروهى در اطرافش گرد آمده بودند و مىكوشيدند تا آن را بردارند .
بعد براى آن دو دختر ، گوسفندانشان را آب داد .
آن دو كه هميشه مدتى معطل مىشدند و گوسفندان خود را هم از پس مانده آب ساير گوسپندان سير آب مىكردند - از مهربانى موسى كه زود كارشان را انجام داد شاد شدند و شتابان بازگشتند .
موسى ، كه بسيار گرسنه بود ، سپس به سوى درختى روى آورد تا در سايهاش بيارامد .
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره قصص - آيه 23