( موسى از شهر بيرون رفت در حالى كه هراسان و نگران بود و مىگفت : پروردگارا مرا از چنگ اين گروه بيدادگر رهائى ده . )
آنگاه كوره راهى را در پيش گرفت تا كسى او را نبيند .
ولى در راه فرشتهاى به دو رسيد كه سوار بر اسبى بود و نوعى نيزهء بسيار كوچك نيز در دست داشت .
موسى ، همين كه او را ديد ، از ترس در برابر وى به خاك افتاد .
سوار به دو گفت :
« مرا سجده مكن ، بلكه مرا پيروى كن » و او را به سوى شهر مدين رهبرى كرد .
موسى در حالى كه روانه بدان سوى بود ، گفت :
عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ .
[ ( 1 ) ]
( اميد است كه پروردگار من ، مرا به راه راست راهنمائى فرمايد . )
آن فرشته او را برد تا به شهر مدين رساند .
موسى راه بسيار پيموده بود در حالى كه خوراك نيز با خود نداشت و در راه از برگ درختان مىخورد .
ديگر توانائى راه رفتن برايش نمانده بود . بدين جهة هنوز به شهر مدين نرسيده ، از پاى در آمد .
وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ يَسْقُونَ وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ تَذُودانِ .
[ ( 2 ) ]
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره قصص - آيه 22
[ ( 2 ) ] - سوره قصص - آيه 23