تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 200

مساهمون:

ص٢٠٠
( پس از كشتن آن مرد - موسى روز بعد را در آن شهر با ترس و بيم آغاز كرد و هراسان هر لحظه انتظار بازداشت خود را مىكشيد كه ناگاه همان كس كه روز گذشته از او فرياد رسى خواسته بود ، باز از او يارى خواست . موسى به دو گفت : پيداست كه بسيار سرگشته و بدبخت هستى چون هر روز يك نفر تو را مىزند ! ) سپس پيش رفت تا او را ، كه باز مورد ستم قبطى ديگرى واقع شده بود ، يارى دهد . آن قبطى كه با اين اسرائيلى در افتاده بود ، همين كه ديد موسى براى يارى همنژاد خود ، خشمگين به سويش مىآيد تا سزايش را بدهد ترسيد از اين كه او را بكشد زيرا با او درشت سخن گفته بود . از اين رو سرآسيمه شد و پيش از اين كه موسى آسيبى به وى برساند ، گفت :
أَ تُرِيدُ أَنْ تَقْتُلَنِي كَما قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ ؟ إِنْ تُرِيدُ إِلَّا أَنْ تَكُونَ جَبَّاراً فِي الْأَرْضِ وَ ما تُرِيدُ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْمُصْلِحِينَ .
[ ( 1 ) ] ( آيا مىخواهى همچنان كه ديروز يكى را كشتى ، امروز هم مرا بكشى ؟ پيداست كه مىخواهى در روى زمين جز يك گردنكش تندخوى نباشى و نمىخواهى كه از آشتىجويان و نيكوكاران باشى . ) موسى كه اين سخن شنيد ، از آن قبطى دست برداشت و او را رها كرد . قبطى ، پس از رهائى خود ، رفت و به همه گفت كه اين
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره قصص - آيه 19