همين كه فرعون موسى را در آغوش گرفت ، موسى دست انداخت و ريش فرعون را كند .
فرعون به خشم آمد و گفت :
« بايد به دژخيمان فرمان دهم كه اين بچه را بكشند . »
آسيه ، همسر او ، گفت :
لا تَقْتُلُوهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً
[ ( 1 ) ] ( او را نكشيد ، شايد به ما سود رساند يا ما او را به فرزندى بپذيريم . )
آسيه به سخن خود ادامه داد و براى اثبات بىگناهى موسى گفت :
« او كودكى خردسال است كه عقلش نمىرسد و هر كارى كه مىكند از روى نادانى است . تو مىدانى كه در سراسر مصر هيچ زنى بيش از من زر و زيور ندارد . من اكنون زيورى از ياقوت و مقدارى آتش پيش اين بچه مىگذارم . اگر ياقوت را برداشت ، پس معلوم مىشود كه عقلش مىرسد . و من او را مىكشم . ولى اگر پارهاى از آتش را برگرفت پيداست كه كودك نادانى است .
براى اين آزمايش ، ياقوتى از زيورهاى خود با تشتى از آتش پاره پيش طفل گذاشت .
درين هنگام جبرائيل فرود آمد و دست موسى را به سوى آتشپارهها برد .
كودك آتشپارهاى را برداشت و به دهان خويش برد كه زبانش سوخت و لكنت پيدا كرد . بدين مناسبت است كه خداى بزرگ مىفرمايد :
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره قصص - آيه 9