« شما تنها مردمى نيستيد كه به جهان آمدهايد ، مردم شايسته و راستين كسانى هستند كه درباره زندگانى خود انديشه و خرد را به كار مىبرند و دشمن را از خويش مىرانند .
اين كه تركان از هر سو به شما تاختهاند نيست جز براى آن كه شما از پيكار با دشمن خود كناره مىگيريد .
خداوند اين فرمانروائى را به ما بخشيده كه ما را بيازمايد تا آشكار شود كه ما اين برترى را سپاس مىگوئيم يا كفران نعمت مىكنيم ، و درين صورت ، ما را كيفر دهد . »
ياران و نزديكان منوچهر كه اين سخنان را شنيدند ، روز بعد مردم را به دربار پادشاه فرا خواندند .
همين كه همه مردم و لشكريان و بزرگان گرد آمدند ، منوچهر به پا برخاست . حاضران نيز برخاستند .
منوچهر گفت :
« شما بنشينيد . من از آن جهة برخاستم كه سخنم به گوش شما برسد . »
هامش
[ ( ) ] ايزدان ، آن تير را كه به اختلافات روايات ، از دماوند يا سارى يا آمل رها شده بود ، بگرفتند و مدتى دراز در هوا ببردند ، و سرانجام تير آرش در مرو بر تنهء درخت گردوئى فرود آمد ، و مرز ايران تعيين شد .
بدن برومند آرش نيز ، پس از اين دلاورى ، پاره پاره گشت .
داستان آرش در شاهنامه فردوسى نيامده ، اما در اوستا و - تاريخهاى مفصل ايران به زبان عربى و فارسى به تفصيل ياد شده است .
( دائرة المعارف فارسى )