و خدم و حشم و شكوه او را ديد ، از يهودا پرسيد :
« پسرجان ، آيا اين فرعون مصر است ؟ » جواب داد :
« نه . اين پسر تو يوسف است . »
همين كه نزديك يوسف رسيد ، يوسف خواست نخست به او سلام كند ولى يعقوب بر او پيشى گرفت و گفت : « سلام بر تو ، اى نابود كننده اندوهها . » و اين را از آن رو گفت كه در سراسر مدت غيبت يوسف ، هيچگاه از گريه و اندوه نياسوده بود .
مؤلف گويد :
آنان همين كه به سرزمين مصر وارد شدند ، يوسف پدر و مادر خود را بنواخت و بر تخت نشاند .
و نيز گفتهاند كه مادرش نبود و خالهاش بود ، زيرا مادرش درگذشته بود .
يعقوب و مادر يا خالهء يوسف و برادران او در برابر يوسف به سجده افتادند و اين سجده نشانهء شادباش مردم به پادشاهان بود . اما درين سجود چهرهء خود را به زمين نمىسائيدند زيرا اين كار روا نيست جز هنگام سجده به درگاه خداى بزرگ .
از آن سجده تنها مىخواهند هنگام درود به پادشاهان و بزرگداشت تخت و تاجشان سر فرود آورند و كوچكى و فروتنى خود را نشان دهند ، چنان كه امروز نيز مرسوم است .
در آن حال يوسف گفت :
يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا
[ ( 1 ) ] ( اى پدر ، اين تعبير خواب پيشين من است كه خداوند
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره يوسف - آيه 100