خانمها فرستاد و بالشهائى براى آنان آماده ساخت تا بر آنها تكيه دهند .
وقتى همه حاضر شدند ترنجهائى پيششان آورد و به هر يك از ايشان كاردى داد تا ترنج را ببرند .
يوسف در اطاقى كه ازين خانمها پذيرائى مىشد حضور نداشت و در اطاق ديگرى بود . همين كه خانمها كارد برداشتند تا ترنج پاره كنند ، زن عزيز مصر يوسف را فرا خواند و گفت :
اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ ، فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَ قُلْنَ : حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ
[ ( 1 ) ] ( اى يوسف ، در ميان اين خانمها بيا . يوسف نيز وارد آن اطاق شد . زنان همين كه چهرهء زيباى يوسف را ديدند به ستايش او پرداختند و از حيرت به جاى ترنج دست خود را بريدند و گفتند :
تبارك الله ، اين پسر ، آدميزاد نيست بلكه فرشتهاى بزرگوار است . )
وقتى به ديدن يوسف ، دست خود را بريدند و هوش از سرشان پريد و دانستند كه در بدگوئى از زن عزيز دچار لغزش شدهاند ، در پيش او به لغزش خود اعتراف كردند .
زليخا كه اعتراف ايشان را شنيد ، گفت :
فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُوناً مِنَ الصَّاغِرِينَ
[ ( 2 ) ] ( اين است پسرى كه مرا در عشق او سرزنش مىكرديد .
من خواستم با او بپيوندم ولى او از اين كار سر باز زد و پاكى نشان داد . و اگر باز هم دستور مرا به كار نبندد - و كام مرا ندهد -
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره يوسف - آيه 31
[ ( 2 ) ] - سوره يوسف - آيه 32