گفت : « اى يوسف ! چقدر چشمان تو فريبنده است ! » جواب داد : « اين دو چشم نيز نخستين چيزهائى هستند كه چون دو چشمه از پيكرم روان خواهند شد . »
گفت : « چقدر روى تو نيكوست ! » جواب داد : « اين چهره براى آن است كه به خاك ماليده شود . »
زن ، از اين گونه سخنان همچنان گفت تا سرانجام آهنگ يوسف كرد و يوسف نيز آهنگ او كرد و رفت تا شلوار خويش را بگشايد كه ناگهان چهرهء پدر خود ، يعقوب ، را در برابر خويش آشكار ديد كه انگشت خود مىگزيد و به دو مىگفت :
« اى يوسف ، با او هماغوشى مكن ، زيرا تا هنگامى كه با اين زن همخوابه نشدهاى ، همانند پرندهاى هستى كه در آسمان پرواز مىكند و سرنگون نمىشود . ولى اگر با او جفت شدى ، پرندهاى را مانى كه در آسمان بميرد و به زمين افتد . »
و نيز گفته شده است :
يوسف در ميان دو پاى آن زن نشست و ناگهان چشمش به ديوار افتاد كه چنين نوشته بود :
وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِيلًا .
[ ( 1 ) ]
( هرگز به زنا نزديك نشويد كه كارى بسيار زشت و راهى بد است . )
همين كه سخن پروردگار خويش را ديد ، برخاست و گريزان به سوى در شتافت .
همسر عزيز مصر ، او را ، پيش از آن كه بيرون برود ،
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره اسراء - آيه 32