( اگر اين - يعنى بنيامين - دزدى كند ، برادرش - يعنى يوسف - نيز پيش از اين دزدى كرده است . )
درباره دزدى او جز اين هم گفته شده ، كه ذكرش پيش از اين گذشت . ( آن هم هنگامى بود كه زن پدر يوسف به او گفت :
« يكى از بتهاى پدر مرا بدزد . » و او هم دزديد . ) [ ( 1 ) ]
برادران يوسف كه مىديدند پدرشان چقدر يوسف را دوست دارد و هميشه به دو توجه مىكند ، اين موضوع به خاطرشان گران مىآمد و آتش رشك نسبت به يوسف در نهادشان شعله مىكشيد .
در اين اوقات شبى يوسف در خواب ديد كه يازده ستاره و خورشيد و ماه بر او سجده مىبرند .
او كه درين هنگام پسر دوازده سالهاى بود ، بامداد خواب دوشين را براى پدر باز گفت .
يعقوب به دو سفارش كرد كه :
يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ .
[ ( 2 ) ]
( اى فرزند ، زنهار خواب خود را براى برادرانت باز مگو كه درباره تو نيرنگى شيطانى به كار خواهند برد . شيطان براى آدميزاد دشمن آشكارى است . )
بعد ، خواب او را برايش تعبير كرد . و به او گفت :
هامش
[ ( 1 ) ] - راجع به اين موضوع به « سخن درباره اسحاق بن ابراهيم و فرزندان او » رجوع فرمائيد .
[ ( 2 ) ] - سوره يوسف ، آيه 5