ولى وقتى يعقوب در گرفتن يوسف از او اصرار ورزيد ، گفت :
« پس چند روز بگذار پيش من بماند شايد از محبت زيادى كه به او دارم كاسته شود . »
يعقوب نيز پيشنهاد خواهر خويش را پذيرفت .
آن زن ، بعد براى نگهداشتن يوسف به نيرنگى دست زد و آن هم استفاده از كمربند اسحاق بود .
كمربند اسحاق به اين خانم رسيده بود زيرا او بزرگترين فرزند اسحاق به شمار مىرفت .
او كمربند را به كمر يوسف بست . بعد گفت :
« كمربندى كه يادگار پدرم بود گم شده . ببينيد چه كسى آن را برداشته است . »
سپس در اين باره اصرار ورزيد و گفت :
« همه اهل خانه را بگرديد . »
گشتند و كمربند را به كمر يوسف يافتند .
در آن زمان اين آئين ايشان بود كه اگر دزد زدهاى دزد مال خود را پيدا مىكرد ، او را مىگرفت و بردهء خويش مىساخت و هيچ كس هم نمىتوانست او را از اين كار باز دارد .
از اين رو عمه يوسف به بهانه دزدى كمربند ، يوسف را پيش خود نگاه داشت تا هنگامى كه مرگش فرا رسيد .
پيش از درگذشت او ، يعقوب توانست فرزند خويش را كه بسيار دوستش مىداشت به نزد خود باز آورد .
بدين مناسبت بود ، كه برادران يوسف گفتند :
إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ
[ ( 1 ) ]
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره يوسف - آيه 77