تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
ولى وقتى يعقوب در گرفتن يوسف از او اصرار ورزيد ، گفت : « پس چند روز بگذار پيش من بماند شايد از محبت زيادى كه به او دارم كاسته شود . » يعقوب نيز پيشنهاد خواهر خويش را پذيرفت . آن زن ، بعد براى نگهداشتن يوسف به نيرنگى دست زد و آن هم استفاده از كمربند اسحاق بود . كمربند اسحاق به اين خانم رسيده بود زيرا او بزرگترين فرزند اسحاق به شمار مىرفت . او كمربند را به كمر يوسف بست . بعد گفت : « كمربندى كه يادگار پدرم بود گم شده . ببينيد چه كسى آن را برداشته است . » سپس در اين باره اصرار ورزيد و گفت : « همه اهل خانه را بگرديد . » گشتند و كمربند را به كمر يوسف يافتند . در آن زمان اين آئين ايشان بود كه اگر دزد زده‌اى دزد مال خود را پيدا مىكرد ، او را مىگرفت و بردهء خويش مىساخت و هيچ كس هم نمىتوانست او را از اين كار باز دارد . از اين رو عمه يوسف به بهانه دزدى كمربند ، يوسف را پيش خود نگاه داشت تا هنگامى كه مرگش فرا رسيد . پيش از درگذشت او ، يعقوب توانست فرزند خويش را كه بسيار دوستش مىداشت به نزد خود باز آورد . بدين مناسبت بود ، كه برادران يوسف گفتند :
إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ
[ ( 1 ) ]
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره يوسف - آيه 77