گرديدند .
به مردمى كه براى استفاده از آن خوان يغما هجوم مىآوردند اجازه دخول داده شد .
همه داخل شدند و در خدمت سلطان محمد حضور يافتند .
سلطان به آنان تكليف كرد كه بنشينند و از آن خوان پهناور نعمت كه گسترده شده بود بهرهمند شوند .
مردم به خوردن نشستند و پس از صرف غذا بيرون رفتند .
وقتى ماه ذى الحجه به نيمه رسيد ، سلطان محمد كه از بيمارى رنج مىبرد ، ديگر از زندگانى خود نااميد شد . لذا فرزند خود - محمود - را نزد خود فرا خواند و رويش را بوسيد . هر دو به گريه افتادند .
سلطان محمد به او امر كرد كه خارج شود و بر او رنگ پادشاهى جلوس كند . و مراقب امور مردم باشد .
محدود كه درين وقت كمى بيش از چهارده سال از عمرش مىگذشت ، به پدر خود گفت : « امروز روز مباركى نيست . يعنى ستاره شناسان آن را روز خوش يمن نمىدانند . »
سلطان محمد گفت : « راست مىگوئى ، اين روز ، روز مباركى نيست . اما براى پدرت كه مىميرد ، نه براى تو كه بر تخت سلطنت مىنشينى . »
خدا بهتر مىداند .
ابن اثير در نقل اخبار و روايات تاريخى و تحقيق در صحت و سقم آنها تا آنجا كه توانسته ، دقت كرده ولى هر جا كه ميان دو روايت دچار ترديد شده و ندانسته كه كدام درست و كدام نادرست