تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 96

مساهمون:

ص٩٦
گرديدند . به مردمى كه براى استفاده از آن خوان يغما هجوم مىآوردند اجازه دخول داده شد . همه داخل شدند و در خدمت سلطان محمد حضور يافتند . سلطان به آنان تكليف كرد كه بنشينند و از آن خوان پهناور نعمت كه گسترده شده بود بهره‌مند شوند . مردم به خوردن نشستند و پس از صرف غذا بيرون رفتند . وقتى ماه ذى الحجه به نيمه رسيد ، سلطان محمد كه از بيمارى رنج مىبرد ، ديگر از زندگانى خود نااميد شد . لذا فرزند خود - محمود - را نزد خود فرا خواند و رويش را بوسيد . هر دو به گريه افتادند . سلطان محمد به او امر كرد كه خارج شود و بر او رنگ پادشاهى جلوس كند . و مراقب امور مردم باشد . محدود كه درين وقت كمى بيش از چهارده سال از عمرش مىگذشت ، به پدر خود گفت : « امروز روز مباركى نيست . يعنى ستاره شناسان آن را روز خوش يمن نمىدانند . » سلطان محمد گفت : « راست مىگوئى ، اين روز ، روز مباركى نيست . اما براى پدرت كه مىميرد ، نه براى تو كه بر تخت سلطنت مىنشينى . »

خدا بهتر مىداند .

ابن اثير در نقل اخبار و روايات تاريخى و تحقيق در صحت و سقم آنها تا آنجا كه توانسته ، دقت كرده ولى هر جا كه ميان دو روايت دچار ترديد شده و ندانسته كه كدام درست و كدام نادرست