اين را گفت و به گريه افتاد .
مردم نيز فرياد و ناله برآوردند و كراميان به زارى پرداختند و استغاثه كردند .
كسانى هم كه مىخواستند فخر رازى را از سلطان دور كنند ، ايشان را يارى دادند .
مردم از هر سو برخاستند و آشوب شهر را فرا گرفت .
چيزى نمانده بود كه زد و خورد روى دهد و كار به جائى برسد كه گروهى از مردم كشته شوند .
همين كه اين خبر به گوش سلطان غياث الدين رسيد ، عدهاى را از سوى خود به نزد مردم فرستاد تا آنان را آرام كنند . و وعده داد كه امام فخر را از پيششان دور سازد .
بعد هم به فخر رازى توصيه كرد كه به هرات برگردد ، و او نيز بازگشت .
روى دشمنى با فخر رازى ، پس از كشته شدن شهاب الدين ، برادر سلطان غياث الدين ، چنان كه ابن اثير مىنويسد : يكى از آشوبگران غزنه آمد و به مملوكان گفت : « سرور شما را فخر الدين رازى كشته ، زيرا به تحريك خوارزمشاه كسى را فرستاده كه او را بكشد . »
مملوكان نيز كينه فخر الدين را در دل گرفتند و مىخواستند او را بكشند .
فخر الدين گريخت و خود را به مؤيد الملك وزير رساند و او را از آن حال آگاه ساخت . مؤيد الملك نيز او را پنهانى به جاى امنى كه در نظر داشت ، فرستاد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 94
مساهمون: ابن الأثير
ص٩٤