شخصا هم وضو مىگرفت و از هيچ كس هم براى آوردن آب و ساير وسائل نظافت و تطهير كمك نمىخواست .
در يكى از شبهاى سرد زمستان در موصل او را ديدم كه از بستر برخاست و با يك جامهء پشمين كوچك و كوتاه و پاك به راه افتاد و در حالى كه آفتابهاى در دست داشت به سوى دجله روانه شد تا آب بردارد .
سرما نمىگذاشت كه من از جاى خود برخيزم . معذلك از كوتاهى در انجام وظيفه خود بيمناك شدم و برخاستم و پيش او رفتم تا آفتابه را از دستش بگيرم .
مرا از اين كار باز داشت و گفت : بيچاره ، درين سرما به جاى خود برگرد و بخواب ! هر چه كوشش كردم كه آفتابه را از او بگيرم ، نداد و مرا باز گرداند . بعد وضو گرفت و به نماز برخاست . »
پس از كشته شدن او ، پسرش ، عز الدين مسعود ، به جايش نشست .
وقتى بحث در احوال باطنيان و تحقيق از وضع آنان پيش آمد ، گفتند : آنها با كفش دوزى كه در خيابان ايلياست ، سرو كار دارند كفش دوز را خواستند و به او وعده دادند كه چنانچه اقرار كند ، پاداش خواهد يافت .
ولى او به هيچ وجه اقرار نكرد .
تهديدش كردند كه اگر از اقرار به آنچه مىداند خوددارى كند ، كشته خواهد شد .
گفت : « هم مسلكان من از سالها پيش به اين جا مىآمدند كه امير آقسنقر را به قتل رسانند ولى نمىتوانستند ، تا امسال كه
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 84
مساهمون: ابن الأثير
ص٨٤