« من هرگز به خاطر هيچ چيزى ، نماز جمعهء خود را ترك نخواهم كرد . »
يارانش به قدرى در گفتهء خود پافشارى كردند كه سرانجام حرف خود را به كرسى نشاندند و او را از تصميمى كه براى رفتن به مسجد گرفته بود باز داشتند .
برسقى از شركت در نماز جماعت منصرف شد و قرآن را برداشت كه به قرائت آن مشغول شود .
همين كه كتاب آسمانى را باز كرد ، نخستين عبارتى كه به چشمش خورد اين بود : «
وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً
» ( فرمان خدا حكمى نافذ و قطعى است ) .
دانست كه آنچه خداوند بخواهد ، همان خواهد شد . فورا قرآن را بر هم نهاد و بنا بر عادت هميشگى خود براى رسيدن به نماز جماعت سوار بر اسب شد .
در صف اول جماعت مشغول نماز بود كه ناگهان عدهاى بيش از ده تن ، كه تعدادشان با تعداد سگانى كه در خواب ديده بود برابر مىشد ، به او پريدند و با كاردهائى كه داشتند ، زخمهائى زدند .
او سه تن از آنان را به دست خود زخمى ساخت ، و خود به دست بقيهء آن افراد كشته شد . خداوند او را بيامرزاد .
او در شمار بهترين فرمانروايان بود كه اوقات خود را بيشتر مصروف عبادت پروردگار مىكرد . در قسمتى از ساعات شب نيز به شب زندهدارى و دعا و نماز مىپرداخت .
پدر من - كه خداوند رحمتش كند - از قول كسى كه خدمتگزار آقسنقر برسقى بود ، حكايت كرد كه گفت : « من در دستگاه او به شغل فراشى اشتغال داشتم . شبها زياد نماز مىخواند .